فقط یک جمله...
امسال با تو شروع نشد
اما
با تو تمام شد
پ.ن:
این آخرین پست سال ٨٨ ،سالی با یک یادگاری بزرگ...
آهای ! داره میاد...

درونت قلمرویی از آرامش هست
که
می تواند
همه نیک بختی ها را برایت خلق کند
پ.ن:
امسال تصمیم بگیر که عاشق زیبا ترین جالب ترین و با ارزش ترین فردی که می شناسی شوی...یعنی ...خودت...
امسال به یاد داشته باش...بهترین راه تلافی کردن فراموش کردن است .
و بدان خوشبختی یک سفر است نه یک مقصد.
و فکر میکنم بهترین اتفاق این که "آینده واژه ای پشت پرده است" نمیدونم سال دیگه این روزها کجام و دارم چه کار می کنم و این خوبه خیلی خوب حد اقل اش اینه که می دونی میتونی تغییرش بدی و خودت بسازیش...پس خوب بسازش...
دیگه نمیدونم چی بگم فقط برای سال جدید برای همه آرزوی بهترین لحظه ها و تجربه ها رو دارم ...امیدوارم امسال هم مثل سال ٨٨ که خیلی دوسش داشتم سال خوبی باشه پر از اتفاق ها خوب برای همه...
دل نوشت...
شاید بشه گفت این ساعت ها آخرین ساعت های سال ٨٨ ...
راستی داره چطور میگذره ... یه جورایی این روزها وقتم مال خودم نبوده ...کارهای زیادی بودن که قول داده بودم تو انجامشون کمک کنم برای همین ساعات بی کاری بیشتر ساعت هایی بودن که خیلی خسته میشدم و عملا نمیتونستم کاری رو که دوست دارم انجام بدم ....
این روزها همه میگن ای بابا چه زود گذشت ...چه زود تموم شد
به قول شاعر...
چقدر ثانیه ها نامردند
گفته بودند که بر میگردند
برنگشتند و پس از رفتنشان
همچنان عقربه ها می گردند
خوب دیگه به قول قدیمی ها...این نیز بگذرد...
امسال چطور بود...
اتفاق جالب برام ...تولد این مرز بوده ...گرچه همیشه عادت به نوشتن برای خودم داشتم و توی اتاق تکونی امسال هم کلی از نوشته های قبلیمو پیدا کردم و یک کمکی خوندمشون ...آخه کلا آدمی هستم که نوشتن حس و حالم، آرومم میکنه و معمولا اگه قرار باشه کسی رو ببخشم یا یه حس خیلی خاص داشته باشم مینویسم و تمومش میکنم ...امسال هم که پر بود از اون حس هایی که نمیتونستم بگم بعضی هاشون مهمان این مرز شدن بعضی هاشون هم توی دفتر خاطرات امسال ثبت شدن ...
شاید چند سال دیگه با خوندنشون کلی ذوق کنم ...
خوشحالم که دوستانم که اینجا رو میخوندن ...اینجا رو دوست داشتن ...و اونهایی هم که تازه اینجا باهاشون آشنا شدم گاهی توی این دنیای مجازی به "مرز من"سر میزنن...
بهترین خاطره ام از اوائل امسال موقعی که هنوز مرز نداشتم اردیبهشت امسال بود دلم میخواد توی سال جدید دوباره تکرار بشه و البته قول میدم اگه هنوز این مرز و بوم پابرجا بود مفصلا درباره اش بنویسم...
اتفاق خوب دیگه یه خبر خیلی خوب بود که باعث شد یه بار بزرگ از روی دوشم برداشته بشه و خیلی خوشحالم کرد...
کلا عادت دارم اول هر سال برای همه کسانی که میشناسم یه چیزی بنویسم و براشون دعا کنم که به اونچه که میخوان برسن امروز که داشتم نوشته های سال پیش رو نگاه میکردم کلی خوشحال شدم چون چند تا از چیزهایی که خیلی نگرانشون بودم اتفاق افتادن و خیالم رو راحت کردن ...
راستی از الان منتظره نمایشگاه کتاب سال جدیدم امسال که خیلی بهم خوش گذشت ...با یکی از دوستام ده ساعتی تو نمایشگاه بودیم و کلی خرید و کلی ذوق ...
فکر میکنم یه کوچولو بزرگ تر شدم ...دارم دنیا رو از یه دریچه دیگه میبینم یه کم با دنیایی که قبلا میشناختم فرق داره اما خوب وجود داره ...پس باید یه قدم بزرگ بردارم...جرات کنم و بهش نزدیک تر بشم ...نمیدونم امیدوارم اونچه از ورای این دریچه میبینم خوب باشه و لحظه های خوبی رو برام رغم بزنه ....
این چند وقته اخیر خیلی کم درباره خودم نوشتم ...باز هم یاد یه کسی افتادم که بهم میگفت خیلی درباره خودت ننویس بچه جون ...اما تا حالا هر آنچه درباره خودم و احساسم نوشتم رو دوست دارم و پشیمون نیستم ...امیدوارم همیشه همینطور باشه...
سال تحویل امسال به یه کسی زنگ زدم ...برام یه آرزوییی کرد که از شنیدنش کلی ذوق کردم اما خوب براورده نشد البته شاید تقصیر خودمم بود ...نمیدونم امیدوارم سال جدید هم که بهش زنگ میزنم هنوز سر حرفش و آرزویی که برام کرده بود باشه ...
فعلا دیگه خداحافظ تا یه پست خوب برای تبریک سال نو...
خاطره هام...
اندر احوالات خانه تکانی...
این روزها روزهای خونه تکانی است به همین سبب اراده ما بر این قرار گرفت که اتاق ملوکانه مان را از بیخ و بن بتکانیم...در این حین یعنی در حال تکان دن اتاق و وسایل مربوطه، به جعبه ای نه چندان کوچک برخوردیم که خودمان رویش نوشته بودیم ...شکستنی... خودمان کنجکاو شدیم
ببینیم چی توش قایم نموده ایم ... با احتیاط فراوان بازش نمودیم ...بعد از دیدن خاطره هایمان کلی ذوق نمودیم
آخر ما یک کلکسیونر بودیم برای خودمان ...چی جمع میکردیم...خوب با احترامات فائقه عرض می کنیم ...
از هر چیزی که به ذهنتان خطور کند ... نه دیگه یه کم معقول تر فکر کن... آهان خوبه ...
نسخه کوچک اش را دوست تر می داشتیم برای همین از هر آنچه که دوست داشتم یک نسخه کوچک اش را هم داشتم چند مثال ...خوب ...مِمُل رو یادتون میاد ... یه سری وسایل در قد و قواره مِمُل ...برام خیلی عزیز بودن ...حتی تا چند وقت پیش هم هنوز بازار جمع کردن این به قول اطرافیانم عطیقه ها گرم گرم بود ...ولی حالا دیگه فقط شده یه خاطره ...

