مرز من

خدای من...

                                         خدای درهای بسته

                                          خدای درهای باز

                                      مرا از این آستانه بگذران

 

مرز من:

کمتر پیش آمده که بگویم ای کاش ...که بخواهم جای کس دیگری یا در موقعیت دیگری باشم

همین که هستم را دوست دارم ...خوب شاید گاهی که خیلی غمگین بوده ام خواسته ام یا آرزو کرده باشم همین حالا همه چیز عوض شود ...طوری شود که مثلا من میخواهم الان باشد ...اما حالا صادقانه اعتراف میکنم ...خوب شد که آن لحظه ها آرزویم برآورده نشد...

به نظرم باید این طور باشد که :

                                صبورانه در انتظار زمان بمان

                            هر چیز در زمان خود رخ می دهد

                            باغبان اگر باغش را غرق آب کند

                      درختان خارج از فصل خود میوه نمیدهند

                        

                                                                    "کورش کبیر"

 

برای همین میخوام بگم...مهربان خدای خوب من ...برای همه وقتهایی که به حرفم گوش نکردی "سپاس"

حالا دارم آن لحظه ها را کم میکنم ...که آروزهای بی وقت  نکنم ...

   + ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱٩ دی ۱۳٩٠
    ()هم مرز من باش

رد پا...

 

 

                                   دل داده ام بر باد

                                    بر هرچه باد آباد

 

این روزهایم چه رنگی است ... شاید آبی باشد

نه این که آبی رنگ آرامش است یا رنگ آسمان یا ...نمیدانم

اما انگار آبی است

سالها پیش انگار وقتی به سالهای بعد زندگی ام چیزی شبیه این روزهایم فکر کرده بودم ...انگار همین چیزهایی که الان دارم یا هستم را دیده بودم یا خواسته بودم ...نمیدانم

آن وقتها که خلاف جهت باد پرواز میکردم ...وقتی میگفتند چرا ...میدانستم اما نمیخواستم بگویم ...برای همین میگفتم مرا الان با همسالانم مقایسه نکنید با آدم های هم قد خودم ...مرا ده سال دیگر ببینید ...به نظرم جواب فلسفی خوبی بود ...بعد از آن هم دیگر کاری به آنچه میگفتند صلاحم است  و من اما امتناع میکردم ...نداشتم ...زندگی خودم را میکردم ...از در پای  کسی حرکت نمیکردم میخواستم رد پای خودم را بسازم ...و گمانم ساخته ام ...

در تمام لحظه های آن سالهای دور وقتی خیلی غمگین یا درمانده بودم ...که هنوز کمی زودتر خسته میشدم ...از راهی که باید تنهایی می رفتم ... مینشستم و یک دل سیر گریه میکردم ...برای این کار جای مخصوص خودم را داشتم ...یک نقطه خاص از خانه مان ...که البته الان معماری اش تغییر کرده و آن نقطه خاص اکنون اتاق خودم شده است ...آن وقتها اما همیشه دیگران تعجب میکردند که چرا من آنجا را برای وقتهایی که میخواهم با خودم تنها باشم انتخاب میکنم ...با خودشان میگفتند بچه است دیگر یک جایی میرود ...

اما وقتی آن نقطه خاص اتاقم شد ...وقتی خیلی خوب شده بود ...همه میگفتند اوه پس بگو ...چرا همش میومدی اینجا ...

میبینی ..نظر آدم ها خیلی زود عوض میشود ...اما من به نظری که خیلی زود ممکن است عوض شود کاری ندارم ...مشورت را صد البته با کمال میل میپذیرم اما تابع محض بودن را هرگز...همیشه هم فرار میکنم ...

کم کم فهمیدم که واقعا چه میخواهم و تا حالا هم پای خواسته ام ایستاده ام ...میدانم چیزی که میخواهم شاید از نظر دیگران ارزش تلاش یا ارائه نداشته باشد ...که میگویند تو حیفی ...که این روزها بیشتر و بیشتر میشنوم که میگویند مراقب انتخابهایت باش ...که میترسند اشتباه کرده باشم ...

اما من واقعا میدانم چه میخواهم ...نمیگویم هرگز خسته نشده ام ...هرگز متوقف نشده ام ...اما با اطمینان میگویم هرگز پشیمان نشده ام ...

زندگی چیزی بیشتر از این روزهایی که دارم برای آنچه میخواهم تلاش میکنم نیست ...

پس با همه لحظه هایی که ممکن است مثل آن روزها بنشینم و گریه کنم و آرام شوم ...ادامه خواهم داد...

میروم چون زندگی چیزی غیر از رفتن نیست...

 

                           "مهربان خدای خوب من سپاس"

 

 

 

 

 

   + ; ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳ دی ۱۳٩٠
    ()هم مرز من باش

فرزند من...

 

فقط 6 سال دارد ...آنقدر به من نزدیک است که گاهی برایم نقش پسری را دارد که نمیدانم روزی مرا مادر خطاب خواهد کرد یا نه ؟؟؟؟؟؟

برای یافتن نامی مناسب که برازنده او برای تمام لحظه های زندگی اش باشد خیلی جستجو کردم و نهایتا پدر و مادرش نیز با این نام موافقت کردند ... برای آزمایش جنسیت جنینی که هنوز چند ماهی تا آمدنش مانده بود با مادرش رفتم ...من اولین نفری بودم که فهمیدم ... صدای تپش قلبش را شنیدم ...دکتر می گفت برای آمدن خیلی عجله دارد...

خوشحال بودم ...و بعد هر روز و هر لحظه شاهد بزرگ شدنش هستم...خیلی آرزوها برایش دارم ... گاهی با یکی از دوستانم خیلی درباره آنچه دوست داشتم او بتواند انجام دهد یا یاد بگیرم صحبت میکردم ...روزی روبرویم نشست و گفت نسرین یادت باشد او فرزند تو نیست ...راست میگفت ...از آن روز کمی فاصله گرفتم ... از آرزوهایم ...اما همیشه سعی کردم/میکنم به آنچه شایسته اش است برسد...

این روزها دارد یزرگ میشود ... خیلی باهوش است و گاهی نگاهش به آدم ها و دنیا برایم خیلی جذاب است ...گاهی مینشینیم و با هم حرف می زنیم ...

امروز صبح وقتی بیدار میشود خیلی بی تاب است ...خیلی و این طور مواقع میگوید "من عصبانی ام " و با هیچ کس حرف نمیزند...شماره خانه ما همیشه آخرین شماره گرفته شده است تا او با دکمه ری دیال بتواند با ما صحبت کند ...امروز زنگ میزند اول با خواهرم حرف میزند ...گاهی زنگ میزند اجازه بگیرد که بیاید بالا پیش ما ...امروز با خواهرم بحث میکرد که اجازه بگیرد بیاید بالا ...بعد با من صحبت میکند ...میگوید" باهات قهرم برام خواب بد گذاشتی" ...تعجب میکنم ...میگم بیا بالا ببینم چی شده

متوجه میشم که گوشی رو همونطور رها کرده که بیاد ...چند دقیقه بعد بالاست ... بغلش میکنم بغض کرده میبرمش توی اتاقم رو ی تخت میشینیم ...بهش میگم چی شده میگه من خیلی ناراحتم دیشب برام خواب بد گذاشتی ... نازش میکنم ...از بغضش کم شده میگه که چه خوابی دیده و من تعجیب میکنم ...خیلی.. چیزی بود که من یه مدت بود داشتم بهش فکر میکردم اما هنوز انجامش نداده بودم ...توی خوابش به کاری که من میخواستم انجام بدم حسادت کرده بود ...ومن متعجب فقط فکر میکردم که اون چطور این خواب و دیده بود !!!!!!!!!!!!!

به هر حال خوابش واقعیت داشت ....

بهش یه ماشین میدم تا آروم تر بشه ...خیلی جالبه مامانش هرچی ازش پرسیده بود چه خوابی دیدی نگفته بود ...خوب شد نگفته بود ...وقتی خوشحال و آروم میشه و به قولی از عصبانیتش کم میشه میره خونشون دم در بهش میگم ...لازم نیست خوابتو برای کسی تعریف کنی و مطمنم که این کارو نمیکنه ...

 

این روزها گاهی اتفاقهای عجیبی می افتد ...خیلی عجیب...

 

 

 

 

   + ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۱ دی ۱۳٩٠
    ()هم مرز من باش

از دیروز ها...

 

نمیدانم چگونه ...

اما انگار بازی بود ...

فکر میکردند که مثلا من رقیبشان هستم...بعد مثلا تمام تلاششان را کرده بودند که از من پیشی بگبرند...بعد  فاتحانه ..هر وقت مرا میدیدند یک طورهایی خوش خوشانشان بود که بله ما برتو پیروز شدیم...نمیدانستند که تمام این مدت با یک رقیب خیالی مبارزه می کردند...چند وقت بعد از پیروز شدنشان وقتی کم کم میفهمیدند که من اصلا به قول معروف در آن باغی که آها سیر میکردند نبوده ام ... بعضی هاشان گمان کرده بودند که شاید اشتباه کرده اند که شاید اصلا نباید میجنگیدند ...یکی شان هنوز خوشحال است ...احساس خوش بختی میکند و بعد از مدتی وقتی نفر سومی به جمع دونفرشان اضافه شد و وقتی اشیاق و ذوق مرا برا دیدن فرزندش دید ...انگار کم کم فهمیده بود من اصلا رقیبش نبودم ...حالا خیلی با من مهربان شده ...تند تند برایم ارزوهای خوب میکند...

 

امیدوارم بودم زودتر میفهمیدند من حتی برای رسیدن آنها به خواسته شان دعا میکردم و همیشه به نفع آنها بازی کرده ام و هیچ وقت تلاشی برای به دست آوردن آنچه آنها با تمام وجود بخاطرش با من جنگیده بودند ...نکرده ام...

 

                                  #################

خیلی چیزها هست که من هم هنوز نمیدانم

خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرم

ولی فقط میدانم که ....راهی که دارم را دوست دارم ...خیلی دوست دارم.

 

   + ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱٠ دی ۱۳٩٠
    ()هم مرز من باش

پرنده من...

 

                                       پرنده که پر میگیرد

                                        نه به بامی دیگر

                                                که

                                      به اوج می اندیشد

 

لب مرز:

می نشینیم دور یک میز ...پریم از ناگفته هایی که باید بگوییم ...آمادایم برای شنیدن آنچه تمام این مدت بی خبری هایمان باید بشنویم ...

میگوییم

میشنویم

میخندیم

نمیدانیم چرا اما هر سه مان به آینده روشن این گروه سه نفره امیدواریم

آغازش اعتماد تو بود ...تو که یک بار اوج گرفته بودی آن بالا را میشناختی ...اوج را میشناختی ...میدانستی بالهایمان گرچه هنوز کمی جوان و نا بلد ...میتواند اوج بگیرد که در اوج دیگر نیازی به تقلا نیست ...حتی نیاز نیست بال بزنیم آرام آن بالا ادامه خواهیم داد... به ما اعتماد کردی ...چه خوش بود آن لحظه ها که از معرفی ما به دیگران شاد میشدی که وقتی قرار بود جایی برویم که هر سه مان باشیم همیشه میگفتی اینا همون سه نفری هستند که دربارشون گفته بودم ...وما سر مست از این اعتماد ...انرزی زخیره میکردیم برای روزهایی که نمی دانستیم نزدیک اند ...اما به گمانم تو  دانسته بودی ...

وقتی همیشه شک داشتیم که ممکن است این گروه بدون تو و این همه انرژی کم بیاورد ...و نمیدانستیم که ممکن است که ما گم شویم میان آسمان پر ستاره ای که هر روز یکی از ستاره ها چشمکی میزند تا مارا باخود ببرد ما اما دوام آوردیم

به گمانم دوام آورده ایم ...راه را دوباره یافته ایم شاه راهی را که ما را دوباره به تو برساند ...به اوج ...

 

قرارمان گرچه بعد از یک مدت طولانی میسر شد اما دوستش داشتم مکانش را ...اسمش را که قبلا  محل قرار سهراب و خیلی های دیگر بوده ... که تمام لحظه هایش را دوست خواهم داشت ... که البته قرار شده بعد از این منظم تر شود ...

 آن همه خاطره که زنده شد ...که جلوی چشمهایمان جان گرفت ...که حالا میخواهیم دوباره شروع کنیم قرار است ادامه دهیم و این خیلی خوب است ...خیلی .

 

                       مهربان خدای خوب من سپاس

 

 

   + ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۳ دی ۱۳٩٠
    ()هم مرز من باش